تنهام نزار

هر کاری میخوای بکن فقط تنهام نزار

شراب تلخ می​خواهم که مردافکن بود زورش سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست کمان ابروی جانان نمی​پیچد سر از حافظ                  
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش ولیکن خنده می​آید بدین بازوی بی زورش
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 16:50  توسط تنها  | 

بیگناه

               ولی

                            غرغ

                                         گناهم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 12:53  توسط تنها  | 

نميخواستم مثل اشکاش يه روز از چشاش بيفتم

ندونستم زيره پاهاش سنگی بی قيمتو مفتم

 آرزوم بود باوجودم مثل روحم آشنا شه

واسه فرياد غرورم باله پروازه صداشه

چی شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم

ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم ...!!!

گمشدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه

واسه سر سپردگی هاش ديگه لايقم بدونه

اما امروز يه غريبس که فقط به من ميخنده

دلو ديوونه ميدونه درو ديوونه ميبنده

چی شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم

ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم ...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 23:1  توسط تنها  | 

میترادات

 

به نام تنها اکسیژنی که ریه های عشقم را روزی می دهد

قلبم را در آینۀ صداقتت می نگرم

و همۀ چین های صورت عشقم را در آن میبینم...

و چشمانی که پر است از منظره های از یاد رفته...

و دهانی که با آن بر سیب هوس انگیز گونه های سرخت گازهایی از جنس محبت می زدم..

روی برمی گردانم از آینه چون در هزارمین جشنوارۀ خاطرات از یاد رفته

همۀ حاضران می خواهند سخنرانی کنند و من حوصلۀ شنیدن ندارم

بی اراده به کنار پنجره می روم و آرام قاب زنگ زدۀ خیالم را باز می کنم

و تصویر کوچک آن سروهای بلند که هنوز در آرشیو ذهنم باقیست را به یاد می آورم

هنگامی که بلندی آنها تنها چند وجب بود را به خوبی به یاد دارم ولی حالا چه؟

حتی از دور هم باید سرم را بلند کنم تا نوکشان را ببینم

در این عصر نگاه های لوکس از پشت پنجره های واید من میترسم......

میترسم از روبات هایی که می خواهند سیارۀ من را از من بگیرند

میترسم از اینکه بر اسب سریع و چموش نور سوار شوم

زیرا من به این کند بودن عادت کرده ام

من به این همه امواجی که در هوا پخش می کنند آلرژی دارم

من می ترسم پس هنوز زنده ام

و یقین دارم احساسم را وقتی که خواب بودم از من ندزدیده اند

من در المپیک عصر جدید برای فینال بکس میان دین و عقل بلیت نخریده ام

من هستم پس به اندازۀ سه حرف هستنم سهم دارم

و به اندازۀ سهمم وقت دارم..

و به اندازۀ وقتم سوال دارم...

من شکایت دارم از خودکار قرمزم

که همۀ رازهای دلم را به خیانت برای شما افشا می کند

صمیمی هستم با تمام کسانی که به دستخط من آشنا هستند

چون تمام رازهایم نا گفته ام را می دانند

من چیزی ندارم تا در حراجی شب عید در بازارچۀ شاعران مرده به فروش بگزارم

من تنها هستم

و در شبهای تنهایی ام در رقص نور خیال با تمام مردمان زمین پارتی می گیرم

می بینم اندام حقیقت های لخت را

که همرنگ مد سال لباس های تنگ و کوتاه تزویر را به تن کرده اند

در عصر کیهان شناسی و سیاهچاله ها..........

عصر تکنولژی و فناوری ها ...........................

در عصر روانشناسی رنگ و معماری سفره ها....

من هنوز معمای آواز قناری را درک نکرده ام

من در اصول مهندسی طراحی چشمان مگس مانده ام

اینها همه برایم سوال است و نمی خواهم حسرت ندانستنشان را بیش از این تحمل کنم

پس ناگزیر از جانور شناسی و آوا شناسی کمک می گیرم تا معنای آواز قناری را درک کنم

در اقتصاد و مدیریت مالی لیسانسه می شوم تا دلیل تلاش های مورچه را بفهمم

و ناگزیر دست به دامان سینوس ها وتانژانت ها میشوم تا راز هندسی چشمان مگس را فرا بگیرم

ولی در پایان............

هیچ...................

هیچ پاسخی نسیبم نمی شود

و امیدوار بر صد بلند دانش بشری چشم می دوزم تا شاید دانه ای ریز زمان مخازنش را پر کند

و توربین های تحلیلش را حرکت دهد تا من سر انجام جواب سوال هایم را بگیرم

اما چه کسی می داند اتم های ناپایدار عمر من تا کی این بارن نوترون لحظه ها را تحمل می کند؟

خودم می دانم که سر انجام اندشه ام ناپایدار خواهد شد

و در شکافت هسته ای وجودم انرژی ازاد خواهد شد که تمام دنیایم را دگرگون می کنه و از نو زندگی جاودانه در دنیای دیگر به من می بخشد

پس با من همراه شو ودستانت را به دستانم گره بزن تا با جادوی همدلی پلیمرهایی سخت از جنس

باور هایمان و به نام اتحاد تشکیل دهیم

در پایگاه های خیال تک تکه اندیشه هایمان را با موشک های هم اندیشه به فضای بی جاذبۀ منظومه تعجبهایمان بفرستیم

بیا تا با هم جدول جایزه دار خلقت را پر کنیم و رمز آن را به آدرس ملکوت پست کنیم

بیا تا با هم باشیم و در این با هم بودن شادی هایمان را جمع

و غصه هایمان را از هم کم کنیم

طهم ترش تجربه ها

طعم شیرین موفقیت ها

و طعم تلخ شکست ها را از یاد نبریم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 22:56  توسط تنها  | 

عشق


اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمیدم که می خندومت ولی می تونم باهات گریه کنم

اگه یه روز نخواستی به حرفهام گوش بدی خبرم کن........قول می دم که خیلی ساکت باشم

اگه یه روز خواستی در بری بازم خبرم کن......قول نمی دم که ازت بخوام وایسی اما میتونم باهات بدوم

اما............

اگه یه روز سراغم رو گرفتیو خبری نشد..........سریع به دیدنم بیا حتمآ بهت احتیاج دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:35  توسط تنها  | 

به تو عادت کرده بودم

به تو عادت کرده بودم
ای به من نزدیک تر از من
ای حضورم از تو تازه
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه های من بی تو
تجربه کردن مرگه
زندگی کردن بی تو
من که در گریزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گریه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبریز سکوته
خونه از خاطره خالی
من پر از میل زوالم
عشق من تو در چه حالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:33  توسط تنها  | 

در قفس دل

 در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند .......مردمی که صادقانه دروغ میگویند..


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:30  توسط تنها  | 

عشق مرده

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاه ترین تاریکی ها جان باختم

هرگاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید

هرجا آرام گرفت بدانید قبر من است

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار بودم و چشم انتظار رفت


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 22:37  توسط تنها  | 

کازابلانکا

I fell in love with you watching Casablanca

Back row of the drive in show in the flickering light

Popcorn and cokes beneath the stars became champagne and caviar

Making love on a long hot summer’s night

وقت تماشای کازابلانکا عاشقت شدم

رديف آخر، زير پرپرک نور

چس فيل و نوشابه زير ستاره ها شامپاين و خاويار شدن

انگار که توی يه شب تابستون بلند عشقبازی کنيم

 I thought you fell in love with me watching Casablanca

Holding hands neath the paddle fans in Rick’s Candle lit café

Hiding in the shadows from the spies. Moroccan moonlight in your eyes

Making magic at the movies in my old Chevrolet

فکر می کردم وقت تماشای کازابلانکا عاشقم شدی

وقتی توی کافه شمع سوز ريک، بادبزن توی دستت داشتی

از دست بپاها توی سايه ها قايم می شديم، انگاری مهتاب صحرای مغرب توی چشات بود

که شورلت قديمی ام رو مث جادوی فيلما کرده بود

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca

But a kiss is not a kiss without your sigh

Please come back to me in Casablanca

I love you more and more each day as time goes by

وای که هنوز بوسه فقط بوسه کازابلانکاست

ولی بدون آه تو بوسه که بوسه نميشه

تو رو خدا برگرد پيشم توی کازابلانکا

هر روز که می گذره من بيشتر و بيشتر عاشقتم

I guess there’re many broken hearts in Casablanca

You know I’ve never really been there. So, I don’t know

I guess our love story will never be seen on the big wide silver screen

But it hurt just as bad when I had to watch you go

 

فک کنم قلبای زيادی توی کازابلانکا شکسته باشه

تو که می دونی من هيچوقت اونجا نبودم پس نمیدونم

فکر نکنم قصه عشق ما رو هيچوقت کسی فيلم کنه

اما بدجور سوختم وقتی رفتنتو تماشا می کردم

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca

But a kiss is not a kiss without your sigh

Please come back to me in Casablanca

I love you more and more each day as time goes by

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca

But a kiss is not a kiss without your sigh

Please come back to me in Casablanca

I love you more and more each day as time goes by

I love you more and more each day as time goes by

وای که هنوز بوسه فقط بوسه کازابلانکاست

ولی بدون آه تو بوسه که بوسه نميشه

تو رو خدا برگرد پيشم توی کازابلانکا

هر روز که می گذره من بيشتر و بيشتر عاشقتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 22:27  توسط تنها  | 

نمیشود به همانجا به (هیچ) برگردیم

 

من و تو یک غزل بی دلیل پر دردیم

که عاجزانه خدا را به گریه آوردیم

تو هم شبیه منی یک کتاب _ بدبختی

در انزوای جهانی حقیر همدردیم

جهان قبل تولد چه بوده میدانی؟

نمیشود به همانجا به (هیچ) برگردیم

همیشه قلب من از این محال میگیرد

که از تمام غزل های عاشقان طردیم

تمام دلخوشی روزمرگیمان شد

که روز تلخ زمین را دوباره سر کردیم

فقط زمانه به ما پا نداده که ماهم

شبیه مردم اطراف خویش نامردیم 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 20:52  توسط تنها  |